| dariush داريوش معجزه خاموش - 180 sec dariush داريوش معجزه خاموش Auteur : MeysamDariushy Tags: داريوش معجزه خاموش  |
| چراغ خاموش - 328 sec دوربين مخفي از استخدام منشي Auteur : eramhotel Tags: دوربين مخفي از استخدام منشي  |
| Hyptertension, the silent killer فشار خون قاتل خاموش - 257 sec Hyptertension, the silent killer فشار خون قاتل خاموش Auteur : forderit Tags: Hyptertension the silent killer فشار خون قاتل خاموش Mehrdad Yazdani مهرداد يزداني  |
| نمیتوانید عشق مرا خاموش کنید - 565 sec آنها در فقیرترین منطقۀ شهر زندگی میکردند، جایی که از رفتن به آن تا آنجایی که ممکن است پرهیز میکنید. ولی کودکانی که در آن منطقه زندگی میکنند چارهای ندارند در این محل بدنیا آمدهاند. امّا یک روز همه چیز تغییر پیدا کرد. گروهی برای کمک آنان به محل زندگیشان آمدند و با فعالیتهای انساندوستانه خود شادی و امیدی تازه درقلب کوچک این بچههای نازنین بوجود آوردند.
http://www.sedayedoost.org Auteur : sedayedost Tags: bahai baha'i shiraz social education children classes raha sabet sasan taqva taghva haleh ruhi بهائی جوانان شيراز  |
| مینای شهر خاموش minaye shahre khamoosh - 196 sec Minaye shahre khamoosh kari az amir shahabe razavian ba honarmandie ezatollah entezami Auteur : ahnerl9 Tags: Minaye shahre khamoosh kari az amir shahabe razavian ba honarmandie ezatollah entezami  |
| MSG SILENT KILLER قاتل خاموش - 208 sec A warning to all farsi language people Auteur : kaveh0dk Tags: msg killer medicin warning danger war against humanity by drug impire reduction popolation enviromentقاتل  |
| اکثریت خاموش ملت ایران - 354 sec ادامه مصاحبه جنبش 22 خرداد با دکتر آرمان نوری Auteur : sazmanpars Tags: mosahebeh mellat iran jonbesh 22khordad arman nouri azadi hambastegi  |
| سلمان العماري - صوت لمع البرق khamoosh - 479 sec خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش لمع البرق اليماني Auteur : khamooshy Tags:خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش لمع البرق اليماني  |
| khamoosh سلمان العماري صوت يحيى عمر قال قمري - 73 sec خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش يحيى عمر قال قمري Auteur : khamooshy Tags:خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش يحيى عمر قال قمري  |
| Mohammd_Esfahani_Beto Miandisham - 420 sec Mohammd_Esfahani_Beto Miandisham
همه می پرسند:
چیست درزمزمه ی مبهم آب؟
چیست درهمهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید؟
روی این ابی ارام بلند
که تورا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات ومبهوت به ان مینگری؟
ـ نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به این ابی ارام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را باباد
نفس پاگ شقایق را درسینه ی کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده یهستی را در گندم زار
گردش ورنگ طراوت رادر گونه ی گل
همه را میشنوم میبینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم
توبدان این را تنهاتوبدان!
تو بیا
تو بمان بامن تنها توبدان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها توبخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از ان موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان بامن تنها تو بمان
دردل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
اخرین جرعه ی این جام را توبنوش
(فریدون مشیری) Auteur : PAYAMUTUBE Tags: Mohammd Esfahani esfahani Beto be to Miandisham mi andisham به تو می اندیشم fereydoon moshiri  |
| Shikwa, Part 1 - Aziz Mian - 647 sec شکوہ
here is first 10 minutes out of 32 minutes recording of Shikwa by Aziz Mian Qawal..i ll upload other parts also soon
کیوں زیاں کار بنوں ، سود فراموش رہوں
فکر فردا نہ کروں محو غم دوش رہوں
نالے بلبل کے سنوں اور ہمہ تن گوش رہوں
ہم نوا میں بھی کوئی گل ہوں کہ خاموش رہوں
جرات آموز مری تاب سخن ہے مجھ کو
شکوہ اللہ سے ، خاکم بدہن ، ہے مجھ کو
Why must I forever lose, forever forgo profit that is my due,
Sunk in the gloom of evenings past, no plans for the morrow pursue.
Why must I all attentive be to the nightingales lament,
Friend, am I as dumb as a flower? Must I remain silent?
My theme makes me bold, makes my tongue more eloquent,
Dust fills my mouth, against Allah I make complaint.
ہے بجا شیوۂ تسلیم میں مشہور ہیں ہم
قصہ درد سناتے ہیں کہ مجبور ہیں ہم
ساز خاموش ہیں ، فریاد سے معمور ہیں ہم
نالہ آتا ہے اگر لب پہ تو معذور ہیں ہم
اے خدا! شکوۂ ارباب وفا بھی سن لے
خوگر حمد سے تھوڑا سا گلا بھی سن لے
We won renown for submitting to Your willand it is so;
We speak out now, we are compelled to repeat our tale of woe.
We are like the silent lute whose chords are full of voice;
When grief wells up to our lips, we speak; we have no choice.
Lord God! We are Your faithful servants, for a while with us bear,
It is in our nature to always praise You, a small plaint also hear.
تھی تو موجود ازل سے ہی تری ذات قدیم
پھول تھا زیب چمن پر نہ پریشاں تھی شمیم
شرط انصاف ہے اے صاحب الطاف عمیم
بوئے گل پھیلتی کس طرح جو ہوتی نہ نسیم
ہم کو جمعیت خاطر یہ پریشانی تھی
ورنہ امت ترے محبوب کی دیوانی تھی؟
That Your Presence was primal from the beginning of time is true;
The rose also adorned the garden but of its fragrance no one knew.
Justice is all we ask for. You are perfect, You are benevolent.
If there were no breeze, how could the rose have spread its scent?
We Your people were dispersed, no solace could we find,
Or, would Your Beloveds following have gone out of its mind?
ہم سے پہلے تھا عجب تیرے جہاں کا منظر
کہیں مسجود تھے پتھر ، کہیں معبود شجر
خوگر پیکر محسوس تھی انساں کی نظر
مانتا پھر کوئی ان دیکھے خدا کو کیونکر
تجھ کو معلوم ہے ، لیتا تھا کوئی نام ترا؟
قوت بازوئے مسلم نے کیا کام ترا
Before our time, a strange sight was the world You had made:
Some worshipped stone idols, others bowed to trees and prayed.
Accustomed to believing what they saw, the peoples vision wasnt free,
How then could anyone believe in a God he couldnt see?
Do you know of anyone, Lord, who then took Your Name? I ask.
It was the muscle in the Muslims arms that did Your task.
بس رہے تھے یہیں سلجوق بھی، تورانی بھی
اہل چیں چین میں ، ایران میں ساسانی بھی
اسی معمورے میں آباد تھے یونانی بھی
اسی دنیا میں یہودی بھی تھے ، نصرانی بھی
پر ترے نام پہ تلوار اٹھائی کس نے
بات جو بگڑی ہوئی تھی ، وہ بنائی کس نے
Here on this earth were settled the Seljuqs and the Turanians,
The Chinese lived in China, in Iran lived the Sassanians.
The Greeks flourished in their allotted regions,
In this very world lived the Jews and Christians.
But who did draw their swords in Your Name and fight?
When things had gone wrong, who put them right?
تھے ہمیں ایک ترے معرکہ آراؤں میں
خشکیوں میں کبھی لڑتے ، کبھی دریاؤں میں
دیں اذانیں کبھی یورپ کے کلیساؤں میں
کبھی افریقہ کے تپتے ہوئے صحراؤں میں
شان آنکھوں میں نہ جچتی تھی جہاں داروں کی
کلمہ پڑھتے تھے ہم چھاؤں میں تلواروں کی
Of all the brave warriors, there were none but only we.
Who fought Your battles on land and often on the sea.
Our calls to prayer rang out from the churches of European lands
And floated across Africas scorching desert sands.
We ruled the world, but regal glories our eyes disdained.
Under the shades of glittering sabres Your creed we proclaimed. Auteur : tauseefqau Tags: Shikwa Allama Muhammad Iqbal Aziz mian Qwwal  |
| بلغوها - الاستاذ يوسف المطرف - مقطع - خامووش - 69 sec مقطع للاستاذ الفنان يوسف المطرف عدني عدنيات خاموش عود ايقاع كمان Auteur : khamooshy Tags: مقطع للاستاذ الفنان يوسف المطرف عدني عدنيات خاموش عود ايقاع كمان  |
| آرش کــــمانگـــیر Tudeh Party of Iran - 612 sec کــــمانگـــیر
(1)
برف می بارد،
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و سرد
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبروی من،
در گشودندم،
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز
ـ « گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز،
آفتاب زر،
باغ های گل،
دشت های بی در و پیکر،
سر برون آوردن گل از درون برف،
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب،
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار،
خواب گندم زارها در چشمه مهتاب،
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن،
در غم انسان نشستن،
پا به پای شادمانی های مردم پا کوبیدن،
کار کردن، کارکردن،
آرمیدن،
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن،
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
هم نفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را،
در کنار بام دیدن،
یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن.
آری، آری زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه: خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیرمرد آرام و با لبخند:
کنده ای در کوره افسرده جان افکند،
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد!
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد.
ـ« زندگی را شعله باید برفروزنده،
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگل هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگزار آتش،
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز
ـ«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستان ما، ز «آرش» بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود،
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره،
دشمنان بر جان ما چیره،
شهر سیلی خورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستان های پریشان داشت
زندگی سرد و سیاه چون سنگ
روز بد نامی،
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی بی جان،
عشق در بیماری دل مردگی بی جان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ،
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش،
خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای ملک،
همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی سامان
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو.
هیچ سینه کینه ای در برنمی اندوخت،
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پربار
گر مرد آزادگان در بند،
روسپی نامردمان در کار.
انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند:
هم به دست ما شکست ما براندیشند،
نازک اندیشانشان، بیشرم،
که مباداشان دگر روزبهی در چشم،
یافتند آخر فسونی را که می جستند.
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد،
وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد،
«آخرین فرمان،
آخرین تحقیر . . .
«مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
«گر به نزدیکی فرود آید،
«خانه هامان تنگ،
«آرزومان کور . . .
«ور بپرد دور،
«تا کجا؟ تا چند؟
«آه!. . . کو بازوی پولادین کو سر پنجه ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو می کرد.
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
ـ «صبح می آمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ«پیش لشگر دشمن سیاه دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح،
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؟
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در،
کم کمک در اوج آمد پچ و پچ خفته.
خلق چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
سیاوش کسرایی Auteur : tudehparty Tags: فرخنده باد حزب توده ایران سیاوش کسرایی  |
| آرش کــــمانگـــیر قسمت دوم 2 Tudeh Party of Iran - 530 sec آرش کــــمانگـــیر
(1)
برف می بارد،
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و سرد
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبروی من،
در گشودندم،
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز
ـ « گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز،
آفتاب زر،
باغ های گل،
دشت های بی در و پیکر،
سر برون آوردن گل از درون برف،
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب،
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار،
خواب گندم زارها در چشمه مهتاب،
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن،
در غم انسان نشستن،
پا به پای شادمانی های مردم پا کوبیدن،
کار کردن، کارکردن،
آرمیدن،
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن،
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
هم نفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را،
در کنار بام دیدن،
یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن.
آری، آری زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه: خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیرمرد آرام و با لبخند:
کنده ای در کوره افسرده جان افکند،
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد!
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد.
ـ« زندگی را شعله باید برفروزنده،
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگل هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگزار آتش،
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز
ـ«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستان ما، ز «آرش» بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود،
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره،
دشمنان بر جان ما چیره،
شهر سیلی خورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستان های پریشان داشت
زندگی سرد و سیاه چون سنگ
روز بد نامی،
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی بی جان،
عشق در بیماری دل مردگی بی جان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ،
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش،
خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای ملک،
همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی سامان
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو.
هیچ سینه کینه ای در برنمی اندوخت،
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پربار
گر مرد آزادگان در بند،
روسپی نامردمان در کار.
انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند:
هم به دست ما شکست ما براندیشند،
نازک اندیشانشان، بیشرم،
که مباداشان دگر روزبهی در چشم،
یافتند آخر فسونی را که می جستند.
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد،
وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد،
«آخرین فرمان،
آخرین تحقیر . . .
«مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
«گر به نزدیکی فرود آید،
«خانه هامان تنگ،
«آرزومان کور . . .
«ور بپرد دور،
«تا کجا؟ تا چند؟
«آه!. . . کو بازوی پولادین کو سر پنجه ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو می کرد.
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
ـ «صبح می آمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ«پیش لشگر دشمن سیاه دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح،
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؟
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در،
کم کمک در اوج آمد پچ و پچ خفته.
خلق چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
سیاوش کسرایی Auteur : tudehparty Tags: به یادرفیق فقید سیاوش کسرا یی آرش کــــمانگـــیر قسمت دوم  |
| باور از رفیق فقید سیاوش کسرایی - 452 sec اور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را
باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بالای بام ها و کنار دریچه ها
بی وصل و نامراد
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خک
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است Auteur : tudehparty Tags: Iran persian tehran Googoosh farsi irani iranian ghadimi 9821 گوگوش  |
| Iran "Googoosh گوگوش مخلوق" - 236 sec داغ یك عشق قدیمو اومدی تازه كردی
شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردی
آتش این عشق كهنه دیگه خاكستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوست داشتم دوسم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی
رفته بود هر چی كه داشتیم دیگه از خاطر من
كهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش كرده بودم همه روزای خوبو
اومدی آفتابی كردی تن سرد غروبو
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی Auteur : Bahram9821 Tags:سمره سمرة عدني عدنيات جلسة جلسات راشد الحملي خاموش الكويت kuwait فن فنون تراث  |
| راشد الحملي - البارحه - 384 sec الاستاذ راشد الحملي Auteur : q8yahoo Tags: kuwait q8 q8yahoo kuw خاموش يوسف مطرف المطرف صوت رافت الهجان عدني سمرة فن تقسيم عود مرواس مراويس الكويت كويت سمرات  |
| تقسيم ملك العود يوسف المطرف - رأفت الهجان - 645 sec الاستاذ يوسف المطرف Auteur : q8yahoo Tags:يوسف المطرف فن عدني كويتي سمرات عدنيات سمرة الكويت خاموش  |
| آرش کمانگیر از رفیق توده ای سیاوش کسرایی قسمت اول - 421 sec آرش کمانگیر
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده Auteur : tudehparty Tags:  |
| يوسف المطرف - كلمة خصام - قالت كفى خدعتني - 611 sec بوطارف Auteur : q8yahoo Tags:  |