Resultats de la recherche : خاموش

dariush داريوش معجزه خاموش - 180 sec
dariush داريوش معجزه خاموش
Auteur : MeysamDariushy
Tags: داريوش معجزه خاموش
چراغ خاموش - 328 sec
دوربين مخفي از استخدام منشي
Auteur : eramhotel
Tags: دوربين مخفي از استخدام منشي
Hyptertension, the silent killer فشار خون قاتل خاموش - 257 sec
Hyptertension, the silent killer فشار خون قاتل خاموش
Auteur : forderit
Tags: Hyptertension the silent killer فشار خون قاتل خاموش Mehrdad Yazdani مهرداد يزداني
نمی‌توانید عشق مرا خاموش کنید - 565 sec
آنها در فقیرترین منطقۀ شهر زندگی می‌کردند، جایی که از رفتن به آن تا آنجایی که ممکن است پرهیز می‌کنید. ولی کودکانی که در آن منطقه زندگی می‌کنند چاره‌ای ندارند در این محل بدنیا آمده‌اند. امّا یک روز همه چیز تغییر پیدا کرد. گروهی برای کمک آنان به محل زندگیشان آمدند و با فعالیت‌های انسان‌دوستانه خود شادی و امیدی تازه درقلب کوچک این بچه‌های نازنین بوجود آوردند. http://www.sedayedoost.org
Auteur : sedayedost
Tags: bahai baha'i shiraz social education children classes raha sabet sasan taqva taghva haleh ruhi بهائی جوانان شيراز
مینای شهر خاموش minaye shahre khamoosh - 196 sec
Minaye shahre khamoosh kari az amir shahabe razavian ba honarmandie ezatollah entezami
Auteur : ahnerl9
Tags: Minaye shahre khamoosh kari az amir shahabe razavian ba honarmandie ezatollah entezami
MSG SILENT KILLER قاتل خاموش - 208 sec
A warning to all farsi language people
Auteur : kaveh0dk
Tags: msg killer medicin warning danger war against humanity by drug impire reduction popolation enviromentقاتل
اکثریت خاموش ملت ایران - 354 sec
ادامه مصاحبه جنبش 22 خرداد با دکتر آرمان نوری
Auteur : sazmanpars
Tags: mosahebeh mellat iran jonbesh 22khordad arman nouri azadi hambastegi
سلمان العماري - صوت لمع البرق khamoosh - 479 sec
خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش لمع البرق اليماني
Auteur : khamooshy
Tags:خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش لمع البرق اليماني
khamoosh سلمان العماري صوت يحيى عمر قال قمري - 73 sec
خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش يحيى عمر قال قمري
Auteur : khamooshy
Tags:خامووش صوت اصوات طرب سلمان العماري بونواف خاموش يحيى عمر قال قمري
Mohammd_Esfahani_Beto Miandisham - 420 sec
Mohammd_Esfahani_Beto Miandisham همه می پرسند: چیست درزمزمه ی مبهم آب؟ چیست درهمهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی ان ابر سپید؟ روی این ابی ارام بلند که تورا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات ومبهوت به ان مینگری؟ ـ نه به ابر نه به اب نه به برگ نه به این ابی ارام بلند نه به این خلوت خاموش کبوتر ها نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را باباد نفس پاگ شقایق را درسینه ی کوه صحبت چلچله هارا با صبح نبض پاینده یهستی را در گندم زار گردش ورنگ طراوت رادر گونه ی گل همه را میشنوم میبینم من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هرحال که باشم به تومی اندیشم توبدان این را تنهاتوبدان! تو بیا تو بمان بامن تنها توبدان! جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها توبخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بخوان تو بمان بامن تنها تو بمان دردل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست اخرین جرعه ی این جام را توبنوش (فریدون مشیری)
Auteur : PAYAMUTUBE
Tags: Mohammd Esfahani esfahani Beto be to Miandisham mi andisham به تو می اندیشم fereydoon moshiri
Shikwa, Part 1 - Aziz Mian - 647 sec
شکوہ here is first 10 minutes out of 32 minutes recording of Shikwa by Aziz Mian Qawal..i ll upload other parts also soon کیوں زیاں کار بنوں ، سود فراموش رہوں فکر فردا نہ کروں محو غم دوش رہوں نالے بلبل کے سنوں اور ہمہ تن گوش رہوں ہم نوا میں بھی کوئی گل ہوں کہ خاموش رہوں جرات آموز مری تاب سخن ہے مجھ کو شکوہ اللہ سے ، خاکم بدہن ، ہے مجھ کو Why must I forever lose, forever forgo profit that is my due, Sunk in the gloom of evenings past, no plans for the morrow pursue. Why must I all attentive be to the nightingales lament, Friend, am I as dumb as a flower? Must I remain silent? My theme makes me bold, makes my tongue more eloquent, Dust fills my mouth, against Allah I make complaint. ہے بجا شیوۂ تسلیم میں مشہور ہیں ہم قصہ درد سناتے ہیں کہ مجبور ہیں ہم ساز خاموش ہیں ، فریاد سے معمور ہیں ہم نالہ آتا ہے اگر لب پہ تو معذور ہیں ہم اے خدا! شکوۂ ارباب وفا بھی سن لے خوگر حمد سے تھوڑا سا گلا بھی سن لے We won renown for submitting to Your willand it is so; We speak out now, we are compelled to repeat our tale of woe. We are like the silent lute whose chords are full of voice; When grief wells up to our lips, we speak; we have no choice. Lord God! We are Your faithful servants, for a while with us bear, It is in our nature to always praise You, a small plaint also hear. تھی تو موجود ازل سے ہی تری ذات قدیم پھول تھا زیب چمن پر نہ پریشاں تھی شمیم شرط انصاف ہے اے صاحب الطاف عمیم بوئے گل پھیلتی کس طرح جو ہوتی نہ نسیم ہم کو جمعیت خاطر یہ پریشانی تھی ورنہ امت ترے محبوب کی دیوانی تھی؟ That Your Presence was primal from the beginning of time is true; The rose also adorned the garden but of its fragrance no one knew. Justice is all we ask for. You are perfect, You are benevolent. If there were no breeze, how could the rose have spread its scent? We Your people were dispersed, no solace could we find, Or, would Your Beloveds following have gone out of its mind? ہم سے پہلے تھا عجب تیرے جہاں کا منظر کہیں مسجود تھے پتھر ، کہیں معبود شجر خوگر پیکر محسوس تھی انساں کی نظر مانتا پھر کوئی ان دیکھے خدا کو کیونکر تجھ کو معلوم ہے ، لیتا تھا کوئی نام ترا؟ قوت بازوئے مسلم نے کیا کام ترا Before our time, a strange sight was the world You had made: Some worshipped stone idols, others bowed to trees and prayed. Accustomed to believing what they saw, the peoples vision wasnt free, How then could anyone believe in a God he couldnt see? Do you know of anyone, Lord, who then took Your Name? I ask. It was the muscle in the Muslims arms that did Your task. بس رہے تھے یہیں سلجوق بھی، تورانی بھی اہل چیں چین میں ، ایران میں ساسانی بھی اسی معمورے میں آباد تھے یونانی بھی اسی دنیا میں یہودی بھی تھے ، نصرانی بھی پر ترے نام پہ تلوار اٹھائی کس نے بات جو بگڑی ہوئی تھی ، وہ بنائی کس نے Here on this earth were settled the Seljuqs and the Turanians, The Chinese lived in China, in Iran lived the Sassanians. The Greeks flourished in their allotted regions, In this very world lived the Jews and Christians. But who did draw their swords in Your Name and fight? When things had gone wrong, who put them right? تھے ہمیں ایک ترے معرکہ آراؤں میں خشکیوں میں کبھی لڑتے ، کبھی دریاؤں میں دیں اذانیں کبھی یورپ کے کلیساؤں میں کبھی افریقہ کے تپتے ہوئے صحراؤں میں شان آنکھوں میں نہ جچتی تھی جہاں داروں کی کلمہ پڑھتے تھے ہم چھاؤں میں تلواروں کی Of all the brave warriors, there were none but only we. Who fought Your battles on land and often on the sea. Our calls to prayer rang out from the churches of European lands And floated across Africas scorching desert sands. We ruled the world, but regal glories our eyes disdained. Under the shades of glittering sabres Your creed we proclaimed.
Auteur : tauseefqau
Tags: Shikwa Allama Muhammad Iqbal Aziz mian Qwwal
بلغوها - الاستاذ يوسف المطرف - مقطع - خامووش - 69 sec
مقطع للاستاذ الفنان يوسف المطرف عدني عدنيات خاموش عود ايقاع كمان
Auteur : khamooshy
Tags: مقطع للاستاذ الفنان يوسف المطرف عدني عدنيات خاموش عود ايقاع كمان
آرش کــــمانگـــیر Tudeh Party of Iran - 612 sec
کــــمانگـــیر (1) برف می بارد، برف می بارد به روی خار و خارا سنگ کوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و سرد آنک، آنک کلبه ای روشن، روی تپه، روبروی من، در گشودندم، مهربانی ها نمودندم زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز ـ « گفته بودم زندگی زیباست. گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست آسمان باز، آفتاب زر، باغ های گل، دشت های بی در و پیکر، سر برون آوردن گل از درون برف، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب، بوی خاک عطر باران خورده در کهسار، خواب گندم زارها در چشمه مهتاب، آمدن، رفتن، دویدن عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، پا به پای شادمانی های مردم پا کوبیدن، کار کردن، کارکردن، آرمیدن، چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن، جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن هم نفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن بی تکان گهواره رنگین کمان را، در کنار بام دیدن، یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن. آری، آری زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه: خاموش است و خاموشی گناه ماست.» پیرمرد آرام و با لبخند: کنده ای در کوره افسرده جان افکند، چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد! زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد. ـ« زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله ها را هیمه سوزنده جنگل هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده آزاده بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمتگزار آتش، سربلند و سبز باش ای جنگل انسان! زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز ـ«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز کودکانم، داستان ما، ز «آرش» بود. او به جان خدمتگزار باغ آتش بود. روزگاری بود. روزگار تلخ و تاری بود، بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره، شهر سیلی خورده هذیان داشت. بر زبان بس داستان های پریشان داشت زندگی سرد و سیاه چون سنگ روز بد نامی، روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی بی جان، عشق در بیماری دل مردگی بی جان فصل ها فصل زمستان شد صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی. ترس بود و بال های مرگ، کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش، خیمه گاه دشمنان پرجوش. مرزهای ملک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی سامان برج های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو. هیچ سینه کینه ای در برنمی اندوخت، هیچ دل مهری نمی ورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پربار گر مرد آزادگان در بند، روسپی نامردمان در کار. انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم آورد دشمن، تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند: هم به دست ما شکست ما براندیشند، نازک اندیشانشان، بیشرم، که مباداشان دگر روزبهی در چشم، یافتند آخر فسونی را که می جستند. چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد، وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد، «آخرین فرمان، آخرین تحقیر . . . «مرز را پرواز تیری می دهد سامان! «گر به نزدیکی فرود آید، «خانه هامان تنگ، «آرزومان کور . . . «ور بپرد دور، «تا کجا؟ تا چند؟ «آه!. . . کو بازوی پولادین کو سر پنجه ایمان؟» هر دهانی این خبر را بازگو می کرد چشم ها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو می کرد. پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید. برف روی برف می بارید باد بالش را به پشت شیشه می مالید ـ «صبح می آمد.» پیرمرد آرام کرد آغاز. ـ«پیش لشگر دشمن سیاه دوست، دشت نه، دریایی از سرباز . . . آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح، باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز. لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؟ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در، کم کمک در اوج آمد پچ و پچ خفته. خلق چون بحری بر آشفته، به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد، برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد. سیاوش کسرایی
Auteur : tudehparty
Tags: فرخنده باد حزب توده ایران سیاوش کسرایی
آرش کــــمانگـــیر قسمت دوم 2 Tudeh Party of Iran - 530 sec
آرش کــــمانگـــیر (1) برف می بارد، برف می بارد به روی خار و خارا سنگ کوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و سرد آنک، آنک کلبه ای روشن، روی تپه، روبروی من، در گشودندم، مهربانی ها نمودندم زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز ـ « گفته بودم زندگی زیباست. گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست آسمان باز، آفتاب زر، باغ های گل، دشت های بی در و پیکر، سر برون آوردن گل از درون برف، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب، بوی خاک عطر باران خورده در کهسار، خواب گندم زارها در چشمه مهتاب، آمدن، رفتن، دویدن عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، پا به پای شادمانی های مردم پا کوبیدن، کار کردن، کارکردن، آرمیدن، چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن، جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن هم نفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن بی تکان گهواره رنگین کمان را، در کنار بام دیدن، یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن. آری، آری زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه: خاموش است و خاموشی گناه ماست.» پیرمرد آرام و با لبخند: کنده ای در کوره افسرده جان افکند، چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد! زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد. ـ« زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله ها را هیمه سوزنده جنگل هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده آزاده بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمتگزار آتش، سربلند و سبز باش ای جنگل انسان! زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز ـ«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز کودکانم، داستان ما، ز «آرش» بود. او به جان خدمتگزار باغ آتش بود. روزگاری بود. روزگار تلخ و تاری بود، بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره، شهر سیلی خورده هذیان داشت. بر زبان بس داستان های پریشان داشت زندگی سرد و سیاه چون سنگ روز بد نامی، روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی بی جان، عشق در بیماری دل مردگی بی جان فصل ها فصل زمستان شد صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی. ترس بود و بال های مرگ، کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش، خیمه گاه دشمنان پرجوش. مرزهای ملک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی سامان برج های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو. هیچ سینه کینه ای در برنمی اندوخت، هیچ دل مهری نمی ورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پربار گر مرد آزادگان در بند، روسپی نامردمان در کار. انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم آورد دشمن، تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند: هم به دست ما شکست ما براندیشند، نازک اندیشانشان، بیشرم، که مباداشان دگر روزبهی در چشم، یافتند آخر فسونی را که می جستند. چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد، وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد، «آخرین فرمان، آخرین تحقیر . . . «مرز را پرواز تیری می دهد سامان! «گر به نزدیکی فرود آید، «خانه هامان تنگ، «آرزومان کور . . . «ور بپرد دور، «تا کجا؟ تا چند؟ «آه!. . . کو بازوی پولادین کو سر پنجه ایمان؟» هر دهانی این خبر را بازگو می کرد چشم ها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو می کرد. پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید. برف روی برف می بارید باد بالش را به پشت شیشه می مالید ـ «صبح می آمد.» پیرمرد آرام کرد آغاز. ـ«پیش لشگر دشمن سیاه دوست، دشت نه، دریایی از سرباز . . . آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح، باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز. لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؟ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در، کم کمک در اوج آمد پچ و پچ خفته. خلق چون بحری بر آشفته، به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد، برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد. سیاوش کسرایی
Auteur : tudehparty
Tags: به یادرفیق فقید سیاوش کسرا یی آرش کــــمانگـــیر قسمت دوم
باور از رفیق فقید سیاوش کسرایی - 452 sec
اور نمی کند دل من مرگ خویش را نه نه من این یقین را باور نمی کنم تا همدم من است نفسهای زندگی من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم آخر چگونه گل خس و خاشک می شود آخر چگونه این همه رویای نو نهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار می پژمرد به جان من و خک می شود در من چه وعده هاست در من چه هجرهاست در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب اینها چه می شود ؟ باور کنم که آن همه عشاق بی شمار آواره از دیار در کوره راه ها همه خاموش می شوند باور کنم که دخترکان سفید بخت بالای بام ها و کنار دریچه ها بی وصل و نامراد چشم انتظار یار سیه پوش می شوند باور کنم که دل روزی نمی تپد بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خک نفرین بر این دروغ دروغ هراسنک پل می کشد به ساحل اینده شعر من تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند پیغام من به بوسه لب ها و دست ها پرواز می کند باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی یک ره نظر کنند در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست کاین نقش آدمی بر لوحه زمان جاوید می شود وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما یک روز بی گمان سر می زند ز جایی و خورشید می شود تا دوست داری ام تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر تا هست در زمانه یکی جان دوستدار کی مرگ می تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست اما درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر است
Auteur : tudehparty
Tags: Iran persian tehran Googoosh farsi irani iranian ghadimi 9821 گوگوش
Iran "Googoosh گوگوش مخلوق" - 236 sec
داغ یك عشق قدیمو اومدی تازه كردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردی آتش این عشق كهنه دیگه خاكستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو كشتی دوباره زنده كردی دوست داشتم دوسم داشتی منو كشتی دوباره زنده كردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو كشتی دوباره زنده كردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی دوباره زنده كردی رفته بود هر چی كه داشتیم دیگه از خاطر من كهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من من فراموش كرده بودم همه روزای خوبو اومدی آفتابی كردی تن سرد غروبو عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به عشق تو زنده بودم منو كشتی دوباره زنده كردی دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی دوباره زنده كردی
Auteur : Bahram9821
Tags:سمره سمرة عدني عدنيات جلسة جلسات راشد الحملي خاموش الكويت kuwait فن فنون تراث
راشد الحملي - البارحه - 384 sec
الاستاذ راشد الحملي
Auteur : q8yahoo
Tags: kuwait q8 q8yahoo kuw خاموش يوسف مطرف المطرف صوت رافت الهجان عدني سمرة فن تقسيم عود مرواس مراويس الكويت كويت سمرات
تقسيم ملك العود يوسف المطرف - رأفت الهجان - 645 sec
الاستاذ يوسف المطرف
Auteur : q8yahoo
Tags:يوسف المطرف فن عدني كويتي سمرات عدنيات سمرة الكويت خاموش
آرش کمانگیر از رفیق توده ای سیاوش کسرایی قسمت اول - 421 sec
آرش کمانگیر برف می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟ آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبروی من در گشودندم مهربانی ها نمودندم زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست آسمان باز آفتاب زر باغهای گل دشت های بی در و پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب بوی خک عطر باران خورده در کهسار خواب گندمزارها در چشمه مهتاب آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن کار کردن کار کردن آرمیدن چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن گاه گاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن بی تکان گهواره رنگین کمان را در کنار بان ددین یا شب برفی پیش آتش ها نشستن دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست پیر مرد آرام و با لبخند کنده ای در کوره افسرده جان افکند چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد زندگی را شعله باید برفروزنده شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو ای انسان جنگل ای روییده آزاده
Auteur : tudehparty
Tags:
يوسف المطرف - كلمة خصام - قالت كفى خدعتني - 611 sec
بوطارف
Auteur : q8yahoo
Tags: